شنبه ۱۸ ژوئن ۲۰۱۱

امروز استاد عکاسیم به عکس هایی که گرفته بودم نگاه کرد،در مورد سوژه هاش صحبت کردوگفت سعی کن از چیزهای عادیه که همه می بینن اون چیزی رو ببینی که بقیه ندیدن یا به سادگی از کنارش گذشتن।در نهایت گفت"به خوب نگاه کردن عادت نکردیم"



خدایا...فقط یک لحظه خوب به این جمله فکر کنید...نمی دونم همون قدر که رو من تاثیر گذاشت رو شما هم تاثیر می گذاره یا نه،ولی این جمله تو همه ابعاد زندگی من وارد می شه...می دونین یه جوری تعبیر دیگه ای از شعر معروف سهرابه...



چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید...



پی نوشت:راستی این روزا بد جوری به عکاسی علاقه مند شدم...

یکشنبه ۳ آوریل ۲۰۱۱

تعطیلات هم تموم شدوامروز چهاردهم فروردینه ومن در نهایت خوشحالی برگشتم به روزهای عادی।نمی دونم روزهای عادی اصطلاح خوبی باشه। منظورم همین روزهایی که شاید نود درصد از زندگی ما رو شامل می شه।روزهایی که نه خوشحالی نه ناراحتی نه اتفاق خوبی می افته و نه اتفاق بدی ، نه تعطیلاته و نه زمان امتحانات।مهم ترین نکته اش اینه که می دونی روزهای عادی هیچ وقت تمومی ندارن پس بدون هیچ احساس خاصی مثل نگرانی یا حتی خوشحالی زندگیت رو می کنی।می دونی از این که دوباره روزهای عادی شروع شده احساس خوبی دارم । باید از این به بعد قدر روزهای عادیم رو بیشتر بدونم।برگشتنمون به روزهای عادی مبارک....

پنجشنبه ۳ مارس ۲۰۱۱


من الان توی یکی از تریاهای باکلاس خیابان جلفا هستم।اینجا کنار کیکش دستمال گذاشته و از اونجایی که من کلی تو سرما راه رفتم تا به اینجا برسم از جفت سوراخ بینیم اب می اد।حالا برای اینکه بدی شرایط رو توضیح بدم می گم، تقریبا چند دقیقه یک بار دماغم رو می کشم بالا، صدادار وبعد هم اینجا جوش یه جوریه که من با بهترین لباسام هم شبیه کیسه کش های حموم وکیل شدم।حالا به نظرتون اشکال نداره که دل رو به دریا بزنم و دستمال رو بردارم و در کمال اعتماد به نفس دماغم رو باهاش پاک کنم؟

یکشنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۱۰

نمی دونم چرا یاد اون روزا افتادم؟! من الان توی خانه ای هستم که دوران کودکی ام را در ان گذراندم.سومین در توی یک کوچه باریک توی خیابان رحمت اباد شیراز.خونه کلنگی دوطبقه ای بود.تابستان است.ما تابستان ها توی تراس طبقه بالا می خوابیدیم.الان حدوداا هفت هشت ساله هستم.رخت خوابمان را توی تراس پهن کردیم تا خنک شود.ساعت حدودا یازده شب است.مامان وبابا خوابیده اند و خواهرهایم می خواهند فیلم ببینند.هوای خنک تابستانه است.طبق معمول چون من هنوز بچه ام باید من رو بپیچونن!اما کور خوندن من پیچ نمی خورم.من رو می فرستن بالا.الان توی اتاق های تاریک وترسناک طبقه بالا برای خودم می چرخم.شاخه های درخت گردو همسایه با پنجره های راه پله برخورد می کنن وسایه هایشون مانند چندین دست قطع شده به شیشه ها کشیده می شوند.تق تق!کسی خانه است؟می ترسم...مدتی است همان دلهره بچگی هایم وجودم رو پر کرده.از مال دنیا فقط می خواهم لباس خواب سفیدم که روی جیب هایش توت فرنگی دارد رو بپوشم و برم کنار مامانم بخوابم.اون موقع ها می شد این کار رو کرد اما حالا چی کار کنم؟ترسم با لباس خواب ومامان حل نمی شه.

دوشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۰

مامان و بابام هردو تاشون از توالت فرنگی استفاده می کنن ! دیگه حسابی پیر شدن!می دونی اگر ما تو مملکتمون ازهمون اول از توالت فرنگی استفاده می کردیم این حقیقت که یهو پیر می شیم و نمی تونیم از توالت معمولی استفاده کنیم این جوری نمی زد تو چشمون!

دوشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۱۰

گاهی دلم هوای بوی خانه را می کند. ان روزهایی که انقدر دلت برای خانه تنگ می شود که حتی حوصله ات از دست خودت هم سر می رود و فقط دلت خانه را می خواهد.کاش می شد بوی خانه را،بوی مامانم را،بوی اتاقم را توی شیشه های کوچک مربایی کنم وبا خودم به اصفهان بیاورم. ان وقت کافی است هر وقت دلم هوای هر کدام را کرد از توی قفسه شیشه اش را بر دارم و کمی از دل تنگی ام را کم کنم.اینجا بهار که می شود دلم می خواهد دست کنم توی قفسه ام وشیشه عطر بهار نارنج را بر دارم کمی از ان را چاشنی هوای اصفهان کنم تا کمی بوی شیراز بگیرد.بهارها همه جای شیراز بوی بهار نارنج می اید.گاهی دلم می خواهد شیشه ی عطر خانه را همه جا با خودم ببرم تا همه جا بوی خانمان را بدهد. دارم به زمان ترک خانه نزدیک می شم ولی طبق معمول مامان تمام شیشه های مربا را دور انداخته وهیچ شیشه ی کوچکی نداریم که بشود عطر خانه را در ان حبس کرد.ان وقت دوباره من می مانم واصفهان ودل تنگی ام برای خانه...

دوشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

گاهی تنها ارزوم اینه که یه مرغ دریایی باشم که سر صبح توزاینده رود اب تنی می کنه یا حداقل اون زوج دبیرستانی که با فرم مدرسه از سی وسه پل رد می شن باشم ،ساده و عاشق، نه مثل الانم درهم وبرهم...کاش می شد ادم ها هم مثل ماشین ها پلاک داشتند اون وقت من در کمال خوشحالی یک پلاک 63 به خودم اویزون می کردم تا در هیاهوی اصفهانی ها فریاد بزنم شیرازی هستم!

چهارشنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۱۰

I don't mind in pain
Don't mind drivin in rain
I know I can sustain
because I belive in you
bob dylen

دوشنبه ۷ ژوئن ۲۰۱۰

ساعت 4 بعد از ظهر،وقتي كه گرماي مزخرف ظهر داره تموم مي شه، من توي اتاقم هستم.تنها صدايي كه مي ايد صداي قدم هاي پدرم است كه در خانه مي چرخد و وقتي خسته مي شود روي صندلي كهنه ي اشپزخانه مي نشيند و توي فكر مي رود.شايد به دخترهايش فكر مي كند شايد به خانه ي بي سندش فكر مي كند و شايد به شريك مفت خورش يا شايد هم مثل الان من دوست دارد كه چند دقيقه اي يك گوشه بنشيند و به زندگي اش يك پاز بدهد.
تمام محوطه ي خوابگاه را دور مي زنم تا ان سنگ بزرگ را كه هميشه رويش مي نشينم پيدا كنم اگر روزي كارگرها ان را بردارند من از خوابگاه مي روم. پاز مثل وقتي كه باغبان شير اب را باز مي گذارد تا با دوستش پاپ كورن بخورد ودر مورد دولت حرف بزند.پاز يعني وقتي كه خواهرم بچه اش را شير مي دهد يك لحظه به او خيره مي شود تا خلقت خدا را شكر كند.پاز يعني وقتي من تمام دانشگاه را گز مي كنم تا به خوابگاه برسم وسنگ مورد علاقه ام را پيدا كنم ودر مورد پدرم بنويسم كه چقدر دوستش دارم و دوستم دارد ولي تاحالا به هم نگفته ايم.

سه‌شنبه ۱ ژوئن ۲۰۱۰

مي دوني من يه عادت دارم.گاهي اوقات گوشي ام را بر مي دارم وبه تمام كساني كه در contact ام هستند اس مي دهم و منتظرم كه برايم جواب بفرستند.اين عادتم اين روزها عود كرده!دوست دارم اين گوشي صاحب مرده ام يه كمي زنگ بخوره يه كم بگه رينگ... كه اين قدر احساس تنهايي نكنم. مي دوني قسمت بد ماجرا كجاست؟ اونجايي كه حتي يكيشون هم جوابم رو پس نمي دهند...