۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

ساعت 4 بعد از ظهر،وقتي كه گرماي مزخرف ظهر داره تموم مي شه، من توي اتاقم هستم.تنها صدايي كه مي ايد صداي قدم هاي پدرم است كه در خانه مي چرخد و وقتي خسته مي شود روي صندلي كهنه ي اشپزخانه مي نشيند و توي فكر مي رود.شايد به دخترهايش فكر مي كند شايد به خانه ي بي سندش فكر مي كند و شايد به شريك مفت خورش يا شايد هم مثل الان من دوست دارد كه چند دقيقه اي يك گوشه بنشيند و به زندگي اش يك پاز بدهد.
تمام محوطه ي خوابگاه را دور مي زنم تا ان سنگ بزرگ را كه هميشه رويش مي نشينم پيدا كنم اگر روزي كارگرها ان را بردارند من از خوابگاه مي روم. پاز مثل وقتي كه باغبان شير اب را باز مي گذارد تا با دوستش پاپ كورن بخورد ودر مورد دولت حرف بزند.پاز يعني وقتي كه خواهرم بچه اش را شير مي دهد يك لحظه به او خيره مي شود تا خلقت خدا را شكر كند.پاز يعني وقتي من تمام دانشگاه را گز مي كنم تا به خوابگاه برسم وسنگ مورد علاقه ام را پيدا كنم ودر مورد پدرم بنويسم كه چقدر دوستش دارم و دوستم دارد ولي تاحالا به هم نگفته ايم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر