۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

من اوج می گیرم.بالا می روم.دستهایم را باز می کنم مثل دو بال در دو کنارم می گسترانم .وزش باد را بر گونه هایم احساس می کنم.برای تمام پایینی های بیچاره ی شکست خورده دست تکان می دهم.برای انهایی که ترسیدند ریسک کنند.ترسیدند دل به دریا بزنند.بیایند و با من در نهایت سیر کنند.چشم هایم را می بندم.دارم می روم بالا و بالاتر...ندا ...ندا ...بلند شو دیرت میشه...فکر کنم سهمیه بنزینم تمام شده دیگر باید فرود بیایم و بقیه مسیر را پیاده بروم....کار هر روزصبحم است ...برگشتن به واقعیت!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر