من اوج می گیرم.بالا می روم.دستهایم را باز می کنم مثل دو بال در دو کنارم می گسترانم .وزش باد را بر گونه هایم احساس می کنم.برای تمام پایینی های بیچاره ی شکست خورده دست تکان می دهم.برای انهایی که ترسیدند ریسک کنند.ترسیدند دل به دریا بزنند.بیایند و با من در نهایت سیر کنند.چشم هایم را می بندم.دارم می روم بالا و بالاتر...ندا ...ندا ...بلند شو دیرت میشه...فکر کنم سهمیه بنزینم تمام شده دیگر باید فرود بیایم و بقیه مسیر را پیاده بروم....کار هر روزصبحم است ...برگشتن به واقعیت!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر